من یک زنم ...
بــــــــدان ...
"حــــــوای" کسی نـــــمی شــوم که به "هــــــوای" دیگری برود
تنهایی ام را با کسی قسمت نـــمی کنم که روزی تنهایم بگذارد
روح خـــداست که در مــــــن دمیـــده شده و احســـــاس نام گرفته
ارزان نمی فروشمش!
دستــــــهایم بــالیـــن کـــودک فـــردایـــم خـــواهـــد شــــد
بـــی حـــرمتـــش نمی کنم و به هــرکس نمی سپارمش
ســـــودای دلـــم قسمت هر بی ســر و پـــــایی نیست
من یک زنم ...
الهام شریفیان
زن بودن مهم نیست
شیرزن بودن هنر است!
من یک زنم
نگاه به چهره ی ظریفم نکن
اگه اراده کنم هویت مردانه ات را به آتش خواهم کشید!
نویسنده :
یک زن - ساعت ۳:۳۳ ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢٠
من زنم ...
با دست هایی که دیگر دلخوش به النگو هایی نیست
...که زرق و برقش شخصیتم باشد
من زنم .... و به همان اندازه از هوا سهم میبرم که ریه های تو
میدانی ؟ درد آور است من آزاد نباشم که تو به گناه نیفتی
قوس های بدنم به چشم هایت بیشتر از تفکرم می آیند
دردم می آید باید لباسم را با میزان ایمان شما تنظیم کنم
دردم می آید ژست روشنفکریت تنها برای دختران غریبه است
به خواهر و مادرت که میرسی قیصر می شوی
دردم می آید در تختخواب با تمام عقیده هایم موافقی
و صبح ها از دنده دیگری از خواب پا میشوی
تمام حرف هایت عوض میشود
دردم می آید نمی فهمی
تفکر فروشی بدتر از تن فروشی است
حیف که ناموس برای تو نه تفکر
حیف که فاحشه ی مغزی بودن بی اهمیت تر از فاحشه تنی است
من محتاج درک شدن نیستم
دردم می آید خر فرض شوم
دردم می آید آنقدر خوب سر وجدانت کلاه میگذاری
و هر بار که آزادیم را محدود میکنی
میگویی من به تو اطمینان دارم اما اجتماع خراب است
نسل تو هم که اصلا مسول خرابی هایش نبود
میدانی ؟
دلم از مادر هایمان میگیرد
بدبخت هایی بودند که حتی میترسیدند باور کنند حقشان پایمال شده
خیانت نمیکردند .. نه برای اینکه از زندگی راضی بودند
نه ...خیانت هم شهامت میخواست ... نسل تو از مادر هایمان همه چیز را گرفت
جایش النگو داد ...
مادرم از خدا میترسد ... از لقمه ی حرام میترسد ... از همه چیز میترسد
تو هم که خوب میدانی ترساندن بهترین ابزار کنترل است
دردم می آید ... این را هم بخوانی میگویی اغراق است
ببینم فردا که دختر مردم زیر پاهای گشت ارشاد به جرم موی بازش کتک میخورد
باز هم همین را میگویی
ببینم آنجا هم اندازه ی درون خانه ، غیرت داری ؟؟
دردم می آید که به قول شما تمام زن های اطرافتان خرابند ...
و آنهایی هم که نیستند همه فامیل های خودتانند ....
...
دردم می آید
از این همه بی کسی دردم می آید
نویسنده: لاله ترابی Laleh Torabi
نویسنده :
یک زن - ساعت ٩:۱۱ ق.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۸
مسافر کناری مدام خودش را رویم می اندازد ، دستش را در جیبش می کند و در
می آورد ، من به شیشه چسبیده ام اما هر قدر جمع تر می شوم او گشادتر می
شود .. موقع پیاده شدن تمام عضلات بدنم از بس منقبض مانده اند درد می
کنند ….
*(تقصیر خودم بود باید جلو می نشستم ..!!!)
مسافر صندلی پشت زانوهایش را در ستون فقراتم فرو می کند ، یادم هست موقع
سوار شدن قد چندانی هم نداشت ، باید با یک چیزی محکم بکوبم توی سرش ،
چیزی دم دستم نیست احتمالا فکر کرده خوشم آمده که حالا دستش را از کنار
صندلی به سمت من می آورد….
*(تقصیر خودم بود باید با اتوبوس می آمدم ..!!! )
اتوبوس پر است ایستاده ام و دستم روی میله هاست ، اتوبوس زیاد هم شلوغ
نیست و چشمان او هم نابینا به نظر نمی رسد ولی دستش را درست در 10 سانت
از 100 سانت میله ای که من دستم را گذاشته ام می گذارد .. با خودم می
گویم " چه تصادفی " و دستم را جابه جا می کنم … اما تصادف مدام در طول
میله اتفاق می افتد …..
*(تقصیر خودم است باید این دو قدم راه را پیاده می آمدم …!! )
پیاده رو آنقدر ها هم باریک نیست اما دوست دارد از منتها علیه سمت من
عبور کند ، به اندازه 8 نفر کنارش جا هست ولی با هم برخورد خواهیم کرد …
کسی که باید جایش عوض کند ، بایستد ، جا خالی بدهد ، راه بدهد و … من
هستم …
*(تقصیر خودم است باید با آژانس می آمدم …!!! )
راننده آژانس مدام از آینه نگام می کند و لبخند می زند … سرم را باید تا
انتهای مسیر به زاویه 180 درجه به سمت شیشه بگیرم .. مدام حرف میزند و از
توی آینه منتظر جواب است ..خودم را به نشنیدن می زنم … موقع پیاده شدن بس
که گردنم را چرخانده ام دیگر صاف نمی شود … چشمانش به نظر سالم می آید
اما بقیه پول را که می خواهد بدهد به جای اینکه در دستم بگذارد از آرنجم
شروع می کند … البته من باید حواسم می بود و دستم را با دستش تنظیم می
کردم ….
*(تقصیر خودم است باید با ماشین شخصی می آمدم …!!! )
راننده پشتی تا می بیند خانم هستم دستش را روی بوق می گذارد… راه می دهم
… نزدیک شیشه ماشین می ایستد نیشش باز است و دندانهای زردش از لبان سیاهش
بیرون زده است … "خانم ماشین لباسشوئی نیست ها "…. مسافرهای توی ماشین
همه نیششان باز می شود … تا برسم هزار بار هزار تا حرف جدید می شنوم …و
مدام باید مواظب ماشین هایی که فرمانهایشان را به سمت من می چرخانند باشم
…موقع رسیدن خسته هستم .. اعصابم به کلی به هم ریخته است
*(تقصیر خودم است زن جماعت را چه به بیرون رفتن !!!)
لاله ترابی Laleh Torabi
نویسنده :
یک زن - ساعت ۱۱:۱۸ ق.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٧
7 آبان، مصادف با 29 اکتبر، روز بزرگداشت کورش کبیر، اولین بنیان گذار حقوق بشر جهانی، گرامی باد.
29th of October (7Th of Aban), the entertain day of Great Cyrus (Kourosh)
← صفحه بعد